|
به وبلاگ کربلایی خوش امدید هر که دارد عطش کرببلا بسم ا...
| ||
|
اطلاعیه ی مهم دارم این مطلب ومینویسم یه جورایی حالم بد جور گرفته شده یه سری پیام ها وعکس هایی برا من میاد که ذهنم ومشغول کرده وحال پست گذاشتن ندارم ودارم زده میشم از مدیریت وبلاگ اما به کوری چشم دمشنان این وب وخودم وبلاگ کربلایی همیشه پای کار هستش وخواهد بود ولی دیگه بخاطر این مسائل کمتر اپ میکنم وبیشتر زمانم تو سایت جامعه مجازی گفتمان دینی هستم اونجا دوستای بسیار خوبی دارم که همشون مذهبین وحتی اونجا میتونم مطلب بذارم وحرفای دلم وبگم تو وبلاگ خودمم اپ میکنم اما دیگه خیلی کمتر میام تو این مدت خیلی ازتون درس یاد گرفتم امیدوارم کربلایی بشین راستی ادرس سایت جامع مجازی گفتمان دینی رو زیر براتون مینویسم من اونجا اسمم میلاد 70 هستش خوشحال میشم ببینمتون www.goftomanedini.com/ دوستون دارم راستی ما هستیم با ولایت تا شهادت یا علی مدد [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:29 ] [ milad ]
سلام به همه ی دوستان محترم فردا شب ما حرکت میکنیم به سوی بیت یار هر سال مداحان کل کشور روز ولادت بی بی دو عالم خانم فاطمه زهرا(س) به دیدار نائب بر حق صاحب المر امام خامنه ایی میروند" امسال این توفیق نصیب من شده است که روز ولادت بانوی دو عالم فرزندشان را زیارت کنم"انشاءالله که تمام مداحان به توصییه ی حضرت اقا گوش بدهند وعمل بکنند ودر اخر با یه بیت شعر ابراز علاقم ونشون میدم عشق فقط عشق علی/رهبر فقط سید علی التماس دعا یا علی مدد
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:11 ] [ milad ]
امیر برعکس همیشه، آرام و سنگین گفت: «خودِ حاجی دستور دادند بیان سنگر ما، پاشید پشت سر من داشت می اومد». از جایم بلند شدم و بلند گفتم: «یه خانم... تو خطّ مقدم!؟»بعد از ناهار ولو شده بودیم داخل سنگر. روزهای اولی بود که به خط مقدم اعزام شده بودیم. شیرینی خوابِ بعد از ناهار، پلک ها را سنگین کرده بود. خط آرام بود. گاه گاهی صدای خمپاره و تک تیراندازها به گوش می رسید. خُروپُف علی هم بلند شده بود. در فکر روزهای آموزشی بودم که پرده سنگر بالا رفت، نور بیرون پاشید داخل سنگر. از سایه درشت و کوتاهی که در دهانه سنگر بود، امیر را شناختم. نور چشم ها را می زد. صدای یکی ـ دو نفر بلند شد؛ «پرده را بنداز».پرده که افتاد، سنگر دوباره تاریک شد. نورِ کم دریچه بالای سنگر، باز نمایان شد. امیر سراسر سنگر را نگاه کرد. بیشتر بچه ها خوابشان برده بود. جلوتر آمد. چشمان سیاهش برق می زد و لبخندی صورت گِرد و سفیدش را پُر کرده بود. صدایش را صاف کرد و گفت: «برادرا... یاالله... یاالله» عباس چفیه را روی صورتش کشید و گفت: «زَهر مار... چشام تازه گرم شده بود».امیر بی توجه به او، صدای دورگه اش را بلندتر کرد: «یاالله... برادرا... یاالله... اکرم داره می یاد. »عباس چفیه اش را پایین کشید و گفت: «مگه مَرض داری بچه ها رو اذیت می کنی!... اینا شب شناسایی دارند»امیر برعکس همیشه، آرام و سنگین گفت: «خودِ حاجی دستور دادند بیان سنگر ما... پاشید پشت سر من داشت می اومد» از جایم بلند شدم و بلند گفتم: «یه خانم... تو خطّ مقدم!؟»بچه ها خواب زده شده بودند و من و امیر را هاج و واج نگاه می کردند. امیر دستی به موهای مشکی و مجعدش کشید و گفت: «زود پاشید سنگر رو مرتب کنید. فکر می کنم الان پشت پرده منتظره». علی که بیشتر از بقیه از خواب نصف و نیمه اش عصبانی شده بود، با عجله پیراهنش را پوشید، بقیه هم غُرغُر کنان تندتند سنگر را مرتب کردند. امیر رفت و کنار دهانة سنگر ایستاد. از مرتب شدن چند دقیقه ای سنگر سرش را به علامت رضایت تکانی داد. پردة سنگر را بالا زد و محترمانه گفت: «بفرمائید... خوش آمدید. » همه کنار هم ایستادیم. چند نفری که هنوز خمیازه می کشیدند، لباس هایشان را مرتب کردند. سایة بلندی در دهانة سنگر پشت به نور ظاهر شد. لباس نظامی داشت و چیزی روی سرش انداخته بود. با شانه به عباس زدم و آرام گفتم: «فکر کنم خارجیه!... از صلیب سرخ یا... ». عباس پوزخندی زد و گفت: «اسمش اکرمه، تو می گی خارجیه!» گفتم: «آخه... نگاه کن». عباس سرش را بلند کرد. نگاهش کرد و گفت: «نمی دونم... شاید... »، صدای امیر حرفش را قطع کرد. «خواهش می کنم بفرمائید، بچه ها منتظرند»، او هم گردنش را خم کرد و داخل شد. با صدای کلفت و غلیظی گفت: «سلامٌ علیکم». بعد پرده افتاد. با تعجب به او خیره شدیم. از نگاه سنگین ما، سرش را پایین انداخت. سکوت سنگر با انفجار خندة امیر شکست. به یکدیگر نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.از خندة ما تعجب کرده بود، چفیة روی سرش را پایین کشید و روی گردنش مرتب کرد. عباس با چشم و ابرو، به علی اشاره کرد، علی هم چشمکی زد. چند دقیقه بعد، هر دو پتویی را از پشت سر انداختند روی امیر. ما هم که از امیر رودست خورده بودیم و خواب دلچسب بعد ازظهر را هم از دست داده بودیم، همراه آن دو ریختیم روی پتو. مُشت و لگد بود که بالا و پایین می رفت. امیر زیر پتو داد و فریاد می کرد، اما هیچ کس کوتاه نمی آمد و دست بردار نبود. صدای بچه ها سنگر را پُر کرده بود. بالاخره عباس دلش به رحم آمد و گفت: «بسشه... فکر کنم دیگه ادب شده باشه». پتو را بالا زدیم، امیر مثل پرندة اسیری پرید بیرون. چهار دست و پا گوشة سنگر نشست و شروع کرد به ناله کردن: «آی دستم... دیوانه ها... آی کمرم» اما نگاهش که به او افتاد، دوباره شروع کرد به خندیدن. او هنوز آرام و خجالت زده همان گوشة راست سنگر ایستاده بود و ما را تماشا می کرد.امیر قاه قاه می خندید و دستش را روی پایش می زد. آرام که شد گفت: «فکر کردید من دروغ گفتم؟» بلند شد و پیش او رفت. به شانه اش زد و گفت: «این اکرمه... از برادرای نجف. تازه به این منطقه اعزام شده».اکرم هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده، اما لبخند زیبایی، صورت سبزه و کشیده اش را جذاب تر کرده بود.* [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:8 ] [ milad ]
بسم رب العباس شب اخر بود قرار شد اول حرم حضرت عباس یه زیارت نامه بخونیم بعد مراسم وداع رو تو حرم ارباب انجام بدیم باورتون نمیشه من گفتم( عباس یعنی در شجاعت یکه تازی) تا این یه بیت وخوندم موج جمعییت اومد حساب کنین کل حرم دارن به مداحی ما گوش میدن
یه نگاهی به بچه های هیات کردم دیدم اونا هم مثل من گیج شدن گفتم حالا این
همه جمعیت اومده زشته برنامه رو ول کنیم حتما خواسته خود اقام ابالفضله
شروع کردم روضه خوندن دیدم عربا هم اومدن تو مراسم ما گفتم یا ابالفضل مثل
اینکه دوست داری امشب رو اینجا باشیم پیشت روضه بخونیم بعد روضه سینه زنی
رو شروع کردم دیدم یه عده پاکستانی هم اومدن [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:1 ] [ milad ]
به نام خدا زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش
تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:7 ] [ milad ]
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:58 ] [ milad ]
سلام بر مادر پهلو شکسته
از بس حالم خرابه این روزها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی نمیتونم بنویسم!!!!!! فقط این جمله ها رو تو ذهنم مرور میکنم اتیش میگیرم! مسمار/ دیوار/ سیلی/ حسن/ پهلوی شکسته/ سینه مجروح/ فدک مظلوم ومظلومه/ زخم بستر/ تشییع جنازه در شب/ بازو ورم کرده/ الهی عجل وفاتی سریعا/ واماه بچه ها/ هجوم چهل تا ملعون/ بیت الاحزان/ غریبی علی/ درد دل با چاه/ گریه های اربابم/ یتیمی زینب 4 ساله/ ودر اخر امام زمانم کی میای روضه ی مادرت وبرامون بخونی یا زهرا [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:17 ] [ milad ]
السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده میگویم مادر داشتی؟ میگویی بله. میپرسم علت فوت مادرت چی بود؟ میگویی فلان مرض رو داشت. از امام صادق پرسیدند اقا جان علت شهادت مادرتان فاطمه چی بود؟ میفرماید : علت شهادت مادرم زهرا همان غلاف شمشیر ی است که به مادرم زهرا تو کوچه مدینه زدند میپرسی چگونه زدند: ایا زدن عادی بوده امیرالمومنین میفرماید (تضرب الزهرا نهرا )میدانید زهرای من چگونه زده شد زهرا (نهرا زده شد) نهرا یعنی هل دادن" در کوچه زهرا رو میزدند وهول میدادند واز من جدایش کردند مگر در کوچه چه خبر بود؟ امام صادق میفرماید: وقتی عمر لعنه الله جلو زهرا رو با حسنش در کوچه گرفت ابتدا لگد به مادرمان زد اما امام مجتبی شاهد بود تو کوچه امام حسن میفرماد: عمر لعنه الله فریاد کشید فاطمه سند رو به من بده مادرم امتناع کرد یک مرتبه دیدم مادرم روی زمین افتاد ای وای مادر جانم (چه میشد گر مرا مادر از ان کوچه نمیبردی ) (من ان ظالم نمیدیدم تو هم سیلی نمیخوردی) عمر لعنته الله به عنوان افتخار در نامه اش به معاویه نوشته: در ان حال رفتم جلوی زهرا ایستادم (وضربت ضربه من ظاهر الخمار) خمار در عربی یعنی مقنعه وروبند از روی مقنه یک سیلی به زهرا زدم تا زدم دیدم گوشواره زهرا روی زمین افتاد یا زهرا
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:1 ] [ milad ]
السلام علیک ایتها الصديقه الشهیده
کار خونت پای من به شرط اینکه بمونی یعنی میشه دوباره منو رو زانوت بشونی تن من میلرزه تا لرزه میگره بازوهات سه ماه چشام ندید وایسی یه بار روزانوهات تو که اشفته تر از موی پریشون منی به موهام نگاه نکن شونه نمیدم بزنی تو نفس میزنی ومن نفسم بند اومده بابا اومد که رو لبهات کمی لبخند اومده روی باغ پیرهنت یه لاله جدید دیدم گوشه های معجرت چند تا موی سپید دیدم چه شبایی که دیدم یه دست قنوت رفتنتو نیاد اون روز ببینم بین طابوت رفتنتو
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:38 ] [ milad ]
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 12:23 ] [ milad ]
[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 17:50 ] [ milad ]
سلام عزیزان من شما میدونین که از اونجایی که من با حالم مطالبمم همش با حاله رفقای من همتون در جریان هستین مخلص همتون هستم و اینم بدونین که شما با نظراتون با عث قوت قلب من میشین پس باز هم با نظراتون منو تشویق بفرمایین دوستون دارم یا علی مدد
ادامه مطلب [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 15:26 ] [ milad ]
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 14:6 ] [ milad ]
عکاس پاریسی مالو آکا حرفه هایی که ممکن است یک کودک در آینده در آن مشغول بکار شود را تجسم کرده است. او از نگاه یک پدر و مادر به این کودکان نگاه کرده و او را در لباس حرفه های مختلف تجسم کرده است. اینکه سرنوشت چه مسیری را برای هر کس رقم خواهد زد اصلا مشخص نیست و فکر کردن به آن نیزهمیشه با نگرانی همراه خواهد بود . در هر صورت او در این پروژه عکاسی این مسئله را بصورت طنز بیان کرده است. حرفه هایی مانند دکتری ، کشیش ، ورزشکار و حتی گاو باز را در این عکسها در نظر گرفته است. امیدوارم باقی عکسها را خودتان حدس بزنید .
ادامه مطلب [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 15:22 ] [ milad ]
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 17:11 ] [ milad ]
بسم الله الرحمن الرحیم سلام به بر وبچه های با حال واهل ذوق وشاعر" دیروز یه شعری گذاشتم تو وبم ویکی از رفقام(شهاب) اون شعر وادامه داد با یه بیت ومن خوشم اومد وگذاشتم تو ادامه شعر حالا امروز جرقه ای به ذهنم زده" میدونم رفقام همه با استعدادن حالا هر کی شاعره شعر پست قبل رو ادامه بده سهم شما یک بیت اگرم بیشتر شد ملالی نیست اگه قشنگ بود حتما میذارم تو وبم حالا اگه شاعری بسم ا................ التماس دعا یا علی مدد مخلص شما کربلایی
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 13:2 ] [ milad ]
دوباره مثل همیشه خجالتم دادی برای عرض ارادت لیاقتم دادی تعجبم تو کجا؟این حقیر ساده کجا؟ همیشه گفته ام اقا تو عزتم دادی همین که خط نکشیدی به نام من ممنون چه شد که این همه شوق ارادتم دادی؟ وفا ندیده ای از من قبول اما خوب خودت به رحمت شاهانه عادتم دادی هميشه حاجت من روي ماهتان بوده و بشنوم كه برات زيارتم دادي
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 13:46 ] [ milad ]
بسم رب الشهدا والصدیقین از قول پدر شهید محمد مردانی نوشته اند که گفته است یک روز که محمد امده بود برای مرخصی به من گفت: بابا خیلی دلم میخوادبرم مشهد پابوسی اقا امام رضا(ع) گفتم خب بابا چند روز دیرتر برو جبهه برو مشهد زیارت اقا او گفت همه بچه ها تو جبهه دلشون میخواهد برن زیارت امام رضا(ع) ونمیتونن برن من هم مثل اون ها از طرفی دیگه دفاع از کشور واجب تره اقا هم بیشتر راضی است ومشهد نرفت . رفت سنندج وحدود یک ماه بعد هم شهید شد. به ما گفتند: بیاین توی معراج شهدا وجنازه شهیدتان را تحویل بگیرین. وقتی رفتیم دیدیم جنازه پسرم نیست تحقیق کردند. گفتند جنازه شهدا را اشتباهی بردند مشهد برای تشییع. محمد قبلا در وصیت نامه اش به ما نوشته بود: پدر ومادرم اگر برای تان ممکن است مرا کنار امام رضا(ع) دفن کنید ما هم حسب علاقه و وصیت محمد گفتیم همان مشهد کنار مرادش امام رضا(ع) به خاک بسپاریمش از ان موقع هم ما از کرمانشاه امدیم به مشهد کنار محمد. اره والله عنایت یعنی این...... شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 12:45 ] [ milad ]
پدر شیطان نشسته بر بساط صبحانه وارام لقمه بر میداشت.... گفتم: ظهر شده هتوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی ادم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.... گفتم:به راه عدل وانصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟ گفت دیدم انسان ها" انچه را من شبانه به ده ها وسوسه" پنهانی انجام میدادم روزانه به صدها دسیسه اشکار انجام میدهند اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را بر میچید تا درکناری ارام بخوابد زیر لب گفت: ان روز که خداوند گفت بر ادم ونسل او سجده کن نمیدانستم که نسل او در زشتی تا کجا میتواند برود وگرنه در برابر ادم سجده میرفتم ومیگفتم: همانا تو خود پدر منی... التماس دعا ![]() [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 19:19 ] [ milad ]
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 10:53 ] [ milad ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||